#حضرت_علی_اصغر.ع
#شب_هفتم
#واحد_سنگین
#بابا_ببین_گلت_چه_مبهوته
#عالیه_رجبی

دور لبت زبون میچرخونی
نمونده از عطش برات جونی
بسکه گلوت خشکیده و داغه
درنمیاد صدات به آسونی

لالا لالا داداشی
خواهر برات بمیره
قصه برات میخونم
خوابت بگیره

داداش بازم طاقت بیار
تموم میشه آخرش این عذاب
غصه نخور علی جونم
عمو بر میگرده با مشک آب
تاوقتی بر گرده بیا
یک کم رو دستای خواهر بخواب
علی لالا..۴
………
وا میکنی لباتو میبندی
آروم نداری مثل اسپندی
دلم واسه خندیدنات تنگه
چرا دیگه برام نمیخندی

آرزومه ببینم اندازه ی باباشی
مثل عمو ابوالفضل
بشی داداشی

بابا میگه باید بری
حرفش دل منو میلرزونه
بهش بگم حنجرتو
ازچشمای لشکر  بپوشونه
خداکنه تورو داداش
سلامت به خیمه برگردونه
علی لالا..۴
…….
گریه نکن دلم رو خون کردی
دیگه شدی واسه خودت مردی
تا تو بیای تو خیمه میشینم
منتظرم دوباره برگردی

داره میاد باباجون رنگش ولی پریده
چرا روی صورتت
عباکشیده

چرا باشمشیرش بابا
داره یه قبر کوچیک میکَنه
خونای رو دست بابا
نکنه مال داداش منه
حرمله دستت بشکنه
گلم دیگه نفس نمیزنه

علی لالا…۴