محرم۹۷-شب سوم-غزل_مرثیه-حضرت_رقیه.س

#حضرت_رقیه.س
#شب_سوم
#غزل_مرثیه
#حمیدرضا_عباسی
#حلقه_ادبی_ریّان

تو سوختی؟ یا چشم من شد تار؟ بابا
کنج تنوری بوده ای انگار؛ بابا

مانند مرد روزه داری تشنه بودی
با خیزران کردی چرا افطار؛ بابا؟

آنقدر این شبها تو از ما دور بودی
که غبطه می خوردم به نیزه دار؛ بابا

بس که بدنبال سرت هر سو دویدم
گل کرده بر پاهام؛ نقش خار؛ بابا

دلتنگ یک بوسه ز لبهای تو بودم
می بوسمت حالا هزاران بار بابا

(اینجا نرو؛ آنجا نرو؛ برخیز؛ بنشین)
خسته شدم از این همه اجبار؛ بابا

گاهی اگر خوابی به چشمانم بیاید
از درد سیلی می شوم بیدار؛ بابا

بردند ما را بین بازاری پر از چشم
من بارها مُردم در آن بازار بابا

بابا… بیا بی من نرو… جان رقیه
دیگر نمیخواهم شوم سربار؛ بابا

من را امانت دست عمه داده بودی
این بار را از دوش او بردار، بابا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *