#حضرت_رقیه.س
#شب_سوم
#زمینه
#سعیده_کرمانی
#حلقه_ادبی_ریّان

بابا دلم تنگه خدا میدونه
بالش من سنگه خدا میدونه
تب دارم از روزی که گوشوارمو
دیدم سرش جنگه ،خدا میدونه

وقتی نبودی خیمه رو سوزوندن
دندون شیری مو زدن شکوندن
منو که جام رو زانوی شمابود
نامردا روی خاکا مینشوندن

بابا بیا .خسته شدم نمیتونم به جون تو
بیا دیگه دق میکنم نمیمونم بدون تو

بابا دلم خونه چرا نمیای
خرابه گریونه چرا نمیای
……….

فک نمیکردم که بی بابا برم
میترسیدم از این که تنها برم
وقتی که زنجیرو میبستن به پام
دردم میومد نمیشد را برم

بابا بگو نیزه نشین نبودی
بین سرا زخمی ترین نبودی
وقتی که گم شدم توی بیابون
یا وقتی افتادم زمین نبودی

رو نیزه ای ولی هنوز بابای خوشگل منی
کی جونمو ازم گرفت من الذی ایتمنی

بابا چه جوری بی کسم می ذاری
دیر میکنی دلواپسم میذاری
……….

بابا فقط یه شب بیا به خوابم
حرفای شامیا میده عذابم
اون دختری که روسریم سرش بود
میگف بابات کجاس ؟چی شد جوابم ؟

اگه بیای یکم بشینی پهلوم
نوازشت میکنم آروم آروم
اگه نشد سرم رو زانوت باشه
سرت رو میذارم به روی زانوم

حرمله و زجر و سنان چه کینه ای دارن ازت
مگه چی بود گناه تو بای ذنب قتلت

شام و خودم کم کم به هم می ریزم
یک شهرو با اشکم به هم می ریزم