,

محرم۹۷-چهار_پاره_عاشورا-صبح آمد ولی رخِ خورشید سرخیِ حالتِ غروبی داشت

#چهار_پاره_عاشورا
#حسین.ع
#مهدی_قربانی
#حلقه_ادبی_ریان

صبح آمد ولی رخِ خورشید
سرخیِ حالتِ غروبی داشت
آسمان،بختِ تیرهٔ خود را
بر بلندایِ آن زمین میکاشت

عده ای محوِ در خدا، مشغول
بر نماز و تلاوتِ قرآن
چون گلی که گلابِ آن جاریست
میچکید از نگاهشان ایمان

قاریانی که شب نخوابیدند
سینه را غرقِ آه میکردند
آخرین دفعه بر کلامُ الله
با تبسم نگاه میکردند

کم کم از لاکِ خود زده بیرون
با بصیرت همه در آن هنگام
گِردِ هم آمده رجز خواندند
تا که شاید دلی شود آرام

جمعشان جمع و یک نفر کم بود
دشت را دادِ الامان پُر کرد
رحمتِ واسعه نگاهش را
شاملِ حالِ  آخرین  حُر کرد

حُر، خجالت زده پشیمان بود
گریه میکرد و دست و پا گم کرد
خاکِ پایِ امام را بوسید
با همان خاکِ پا تیمم کرد

سازِ جنگِ حرامیان آمد
طبل را پشت هم که کوبیدند
وِلوله در خیامِ زنها شد
بچه هایِ حرم چه لرزیدند

جمعِ اصحابِ کربلا رفتند
نوبتِ خاندان حیدر شد
زانویِ آسمانِ ما لرزید
روضه حالا وداعِ اکبر شد

بعد از اکبر،یکی یکی ای وای
یک به یک پشتِ هم همه رفتند
نسلِ کوثر چه قطعه قطعه شدند
مثلِ سردارِ علقمه رفتند

آفتاب از سرِ خجالت، نیست…
هست، وقتِ غروب میلرزید
خواهری در مقابلِ طفلان
حنجری را گرفت و میبوسید

وٙ بماند بماند این قصه
وٙ بماند چگونه او میرفت
سمتِ خیمه نگاهِ آخر داشت…
خواهرش را… بدونِ او میرفت

ذبحِ لب تشنه را… بماند باز
روضه اش میرود به جایی بعد
شاهِ عالم که بر زمین افتاد
نفسش رفت و لحظه هایی بعد

خیمه ها در هجومِ نامردان
پیکری در میانِ گودال است
خواهری میزند به سر اما
نیزه داری چقدْر خوشحال است

در هیاهوی غارتِ خیمه
بدنِ دختری چه میلرزد
بی حیایی به خنده میگفتش
گوشْوارِ تو چند می ارزد

آتش از خیمه میرود بالا
نفسِ کودکان،که بند آمد
ناگهان بینِ دودها دیدند
یک نفر عمه را کتک می‌زد

ساعتی پیش از این در این گودال
لبش از تشنگی تَرَک برداشت
یک نفر پیرُهن به غارت بُرد
و چه پیراهنی اَلَک برداشت

بینِ شمشیر و نیزه ها اینجا
بدنِ آن امامِ مظلوم است
زیرِ این نور اندکِ مهتاب
برقِ انگشترش چه معلوم است

کوفیان جملگی تماشاگر
زیر و رو پایه هایِ ارکان شد
جانِ عالم، فدایِ آن ذبحی
که تنش پای کوبِ اسبان شد…