محرم۹۷-حضرت_قاسم‌.ع-شهدا-خیلی قشنگ آمدوخیلی قشنگ رفت

#حضرت_قاسم‌.ع
#شهدا
#شب_ششم
#حماسی
#وحید_عظیم_پور

خیلی قشنگ آمدوخیلی قشنگ رفت
باعزت آمدو به صلابت به جنگ رفت

خون حسن زهرکه خروشیده میشود
درگریه هاش نیز رجز دیده میشود

یک باده ماه داشت و یک باده آفتاب
فرزندماه بود، وداماد آفتاب

درسوره شجاعت سبز یل جمل
نازل شده ست آیه احلی من العسل

حالاکه انتظاربه پایان رسیده است
باسیزده بهار به میدان رسیده است

پای عزیز مصر به کنعان رسیده است
مجنون کربلا به بیابان رسیده است

خیلی قشنگ آمدو خیلی قشنگ رفت
تیرازکمان درآمدو سمت خدنگ رفت

روبه شلمچه کرده و تابیده است این
استاد جان نثاری فهمیده است این

توی گلش سرشت حسینیست این پسر
پس رهبر امام خمینیست این پسر

از طور خیمه ها ارنی میرسد به گوش
پاسخ فمن یمت یرنی میرسدبه گوش

نفس است بندکفش که از پاش واشده
شوق است آستین که دراین دست تاشده

یوسف ترین مجاهد بازار کربلاست
شاگرد دستهای علمدار کربلاست

گویا علی نوای هوالحق گرفته است
قاسم چنین سرازتن ازرق گرفته است

دارد بهشت برگه دعوت میآورد
برروی لب کلام شهادت میآورد

خیلی قشنگ آمدوخیلی قشنگ رفت
آینه حسن به فراخوان سنگ رفت

داماد را محاصره کردند آخرش
که جای نقل سنگ بپاشند بر سرش

سربند یاحسین سرش سرخ میشود
اولاد فاطمه ست پرش سرخ میشود

اولاد فاطمه ست و سفیر مدینه است
اما چرا شکستن قدش ز سینه است

یک جور بال بال زداز دردکه نگو
پامیکشد زمین و صدامیزندعمو

اول خودش به جنگ سراسیمه میرود
اما به روی دست عمو خیمه میرود

محرم۹۷-حضرت_قاسم.ع-غزال-بوی عسل آمده حَیَ عَلٰی خَیرِالَعمَل آمده

#حضرت_قاسم.ع
#شب_ششم
#غزال
#مناسب_واحد
#امین_روزبهانی
#حلقه_ادبی_ریّان

بوی عسل آمده
حَیَ عَلٰی خَیرِالَعمَل آمده

به هیبتِ حیدری
حسن به میدانِ جمل آمده

نعره زنان، رجزخوان
دید که عمه روی تل آمده

گفت عمو ابالفضل
بگو به دشمنان که یل آمده

اَزرَقیان بترسید
سراغِ نسل‌تان اجل آمده
.
‌.

دست به جبران زدند
تیشه به ریشه‌ی گلستان زدند

روضه بخوانید، تا..
..صورتِ ماه شد نمایان، زدند

‌حریف چون نبودند
سنگ به نوجوانِ میدان زدند

یزیدیانِ صفین
نیزه به آیه‌های قرآن زدن

هرچه که ناله می زد
عمو، عمو، عمو، عمو جان، زدند

به خاک و خون کشیدند
پیاده‌ها زدن(د)، سواران زدند

آه، عسل کِش آمد
همین که اسب‌ها به میدان زدند

محرم ۹۷-شب_پنجم-عمو حسین مرا ببخش در آتش فراق شعله ور شدم

#عبدالله_ابن_حسن.ع
#شب_پنجم
#نیمایی
#تصنیف_روضه
#حاج_محمد_صمیمی
#حلقه_ادبی_ریّان

عمو حسین
مرا ببخش
در آتش فراق شعله ور شدم
مرا ببخش
میان قتلگاه دردسر شدم
مرا ببخش
به خاطر صدای کودکانه ام
میان نعره ها چه بی اثر شدم
ببخش اگر فقط به قدر یک نفس
برای تو سپر شدم
ولی تو حق بده به من
میان خیمه گاه خونجگر شدم
چگونه زنده باشم و ببینم از دو چشم خود
دوباره بی پدر شدم
ولی عمو تو تشنه ای
دمی که نیزه گرم کشتن من است
تو لحظه ای نفس بگیر
امیر تشنه ها بیا و لحظه ای نفس بگیر
که دیگر عازم سفر شدم

محرم۹۷-شب_چهارم-تصنیف_روضه-بلندشو داداش جون نگاه کن به میدون

#ابناء_زینب.س
#شب_چهارم
#تصنیف_روضه
#عالیه_رجبی
#حلقه_ادبی_ریّان

بلندشو داداش جون
نگاه کن به میدون
ببین داییمونو
چقدبی کسه

بیا جانمونیم
تو اینجا نمونیم
نگا کن که مادر
چه دلواپسه

تحمل ندارم
پاشو جون داداش
دایی مون غریبه
بمیرم براش

بیا مثل اکبر
بیا مثل قاسم
من و تو بریم و
کنیمـ جون فداش

بمونیم میمیرم
یه روزی ببینیم
گرفتن به باد
کتک مادرو

داداش خیلی سخته
تو طاقت میاری؟
که از اون بگیره
یکی معجرو

محرم۹۷-شب سوم-غزل_مرثیه-حضرت_رقیه.س

#حضرت_رقیه.س
#شب_سوم
#غزل_مرثیه
#حمیدرضا_عباسی
#حلقه_ادبی_ریّان

تو سوختی؟ یا چشم من شد تار؟ بابا
کنج تنوری بوده ای انگار؛ بابا

مانند مرد روزه داری تشنه بودی
با خیزران کردی چرا افطار؛ بابا؟

آنقدر این شبها تو از ما دور بودی
که غبطه می خوردم به نیزه دار؛ بابا

بس که بدنبال سرت هر سو دویدم
گل کرده بر پاهام؛ نقش خار؛ بابا

دلتنگ یک بوسه ز لبهای تو بودم
می بوسمت حالا هزاران بار بابا

(اینجا نرو؛ آنجا نرو؛ برخیز؛ بنشین)
خسته شدم از این همه اجبار؛ بابا

گاهی اگر خوابی به چشمانم بیاید
از درد سیلی می شوم بیدار؛ بابا

بردند ما را بین بازاری پر از چشم
من بارها مُردم در آن بازار بابا

بابا… بیا بی من نرو… جان رقیه
دیگر نمیخواهم شوم سربار؛ بابا

من را امانت دست عمه داده بودی
این بار را از دوش او بردار، بابا