آه میون این غربت و زاری

دلخوشی های کم دور و برت را بردند

آسمان شد تیره و شد همهمه دور و برت

خنجر، خنجر، دوباره خنجر، خنجر

مقتلش بود تیره و تاریک

باید گریست چاره به جز خون دیده نیست

ای قامت قیام همه انبیاء دهر

زخم روی تنت آن‌روز که لب وا می‌کرد

داره می سوزه خیمه ها

کجا می خوای بری همسفر من